دوازده سال پیش که دختری هجده ساله بودم با مردی اشنا شدم که چهار سال از من بزرگتر بود...عاشق شدیم و با هم عهد بستیم تا همواره عاشق بمانیم و عاشقی کنیم ...
با وجود مخالفت خانوادهایمان با اصرار همراه هم ماندیم تا شد ...شروع زندگی ما عالی بود اما کم کم من و اون مرد فاصله ای گرفتیم به اندازه کهکشان ها.
امروز اتفاقی وقتی می خواستم که اطلاعاتم رو در بلاگفا وارد کنم،اطلاعات وبلاگی که سال گذشته ساخته بودم و فرصت نکرده بودم مطلب بذارم و کلا اطلاعاتش رو فراموش کرده بودم ظاهر شد...وبلاگ آسمان آبی من ...
دو پست از چهار پستی که به اینجا مربوط بود رو کپی کردم و بعد جهت اسراف نشدن فضای بلاگفا!!!! و نداشتن
بعد از یک سال که مجبور بودم دو روز و نیم در هفته (که فقط شانزده ساعت طول مسیر بود)مسافرت کنم دچار سردرد شدم.بهمن سال گذشته الحمدلله مسافرتها تمام شد ، زدم به استراحت و خوردن که بهتر شم.اما فقط چند کیلو وزن زباد کردم و بهتر نشدم.با کوچکترین تحریک عصبی بازهم سردرد میشدم و به شددددت پرخاشگر....تصمیم گ